تبليغاتX
ترانه ی رهایی

غریبه که نیستید

جمعه 7 بهمن1390

اعتراف میکنم اصلا تمرکز ندارم واسه درس خوندن! خب نا سلامتی همسرمان امشب راه می افتن سمت ولایت منم از دیشب هوش و حواسم از دست رفته! ملت دارن خر میزنن واسه پره اینترنی منم برای خودم شادمانی میکنم.. تازه به مامان سفارش دادم واسه ناهار فردا قیمه بپزه ، محمد که نمیگه چی دوست داره  منم هویجوری گفتم قیمه...

وای خدا جون! کلی درس نخونده دارم.... دارم از پا درد و زانو درد میمیرم.. از بس پشت میز نشستم...

اصن نمیتونم صبر کنم! دلم واسش تنگ شده خب! انتظار خیلی سخته اما این ساعتهای آخر انتظار خیلی خیلی سخت تره...

فندق هم منو کچل کرده با این حرف نزدنش .. دامپزشکش که نظری نداشت میگه یا سرماخورده یا بخاطر رفتن خواهرتون افسرده شده.. دیشب تا آخرای شب تو وبسایت های طوطی گشتم تا بفهمم چشه! اونام هیچی نداشتن.. فقط کلی عکس قفس های مدرن و اسباب بازی طوطی بود که قرار شد براش سفارش بدیم.. منو کشته آخه! تمام کتابامو با نوکش تیکه تیکه کرده! اون روز صبح پاشدم دیدم کتاب ۵۷۰ صفحه ای  پره اینترنی منو تمام لبه هاش با جلدش رو جویده! گلاب به روتون اسهال هم هست و یه مدفوع اسهالی هم رو کتاب واسم گذاشته بود که مجبور شدم اون صفحه رو بیخیال شم و برم سراغ صفحه های بعدی! الانم که مشغول تایپ این پست هستم ایشون دارن کتابهای محمد رو میخورن! یعنی فردا محمد برسه و ببینه فندق کتابهاشو چیکار کرده سکته میکنه!

برم درس بخونم!

+ ساعت 20:15 نويسنده رها |

درد دل نیلوفرانه

سه شنبه 4 بهمن1390

همیشه ازینکه خونه تنها باشم متنفرم آخه می ترسم! نمیدونم چرا؟؟ صد بار میرم پشت در همه اتاق ها و کمد ها و زیر تخت و پشت مبل ها رو میگردم تا دزد تو خونه نباشه و در کمال سکوت میشینم تا اگه یه وقت صدای پای دزد از توی حیاط اومد یا از توی راه پله سریع بزنم به چاک!! شانس من همیشه این بوده که عصرها خونه تنها باشم... نمی دونم چرا انقد تو فامیل مراسم داریم! بخدا تو این سه روز یعنی از شنبه تا حالا روزی سه چهار جا دعوت بودیم! من که هیچ کدوم رو نرفتم اما مامانم بخاطر ادای احترام به فامیل میره... دیشب دیگه داشتم با خودم میگفتم که به به! این روضه ها تموم شد و از فردا مامان خونست و منم دیگه تنها نیستم اما شانس من زد و زن دایی اقدس (زن دایی بابا) فوت کرد و باز از فردا نعش کشی و مراسم شروع میشه! بخدا خسته شدم.. بخدا حالم دیگه داره بهم میخوره! اه! من نمیدونم این چه شانسیه هآ! همیشه با خودم میگفتم بلاخره ازدواج که بکنم دیگه ازین شب و روز خونه تنها موندم در میام! اما برعکس شد! هروقت محمد کشیکه و ده روز خونه نیست تو همین ده روز هرچی مرگ و میر و عروسی و روضه و مولودی اتفاق می افته تا مامان پاشه بره بابا هم نباشه و آزاده و آریتا هم باشون برن مراسمات مختلفه و من تا نصفه شب خونه تنها باشم.. بعدشم دم رفتن وقتی همشون شیکان پیکان کردن  ازم میپرسن : نمی ترسی که؟ ها!

- نه بابا! ترس کجا بود! در ها رو شیش تا قفل میکنم تا وقتی که بیاین از رو مبل وسط هال تکون نمیخورم تا هر دو در ورودی رو خوب بپام!

باز خدا رو شکر که فندق جان (آقای طوطی) هستش که زیاد نترسم..

از وقتی یادمه تنها بودم... شب امتحان و غیر امتحان و نزدیک امتحان نداره ها! کلا سیصد روزه سال رو تنهام که دویست و نود روزش رو محمد کشیکه!

من نمیفهمم این ادای احترام به فامیل از ادای به وظیفه والدینی مهم تره؟

خوش بحال همه اون بچه هایی که تو هر مهمونی من بودم مامان باباشون بخاطرشون یا زد برمیگشتن خونه یا اصلا نمیومدن...

شاید اگه یه روزی مادر بشم هیچوقت تنهاش نذارم.. هیچوقت و هیچ جا...

آخی.. پارسال این موقع محمد مشهد بود... جمعه بود و ساعت هفت بلیط داشت مامان هم مثل همین الان شب آخر روضه خونه راضیه خانم دعوت بود...یادمه یه چکمه ی بلند مشکی با التو مشکیم پوشیدمو با بابا و مامان رفتیم سمت فرودگاه، من و محمد عقب نشستیم.. تمام راه نمی تونستم حرف بزنم که مبادا اشکام نریزه... داشتم دق میکردم... تو راه از کنار کوهسنگی رد شدیم.. بابا خندید و گفت محمد جان کوهسنگی، فک کنم دیگه پاتو توش نذاری...

محمدم گفت: بله.. واقعا!

گذاشتیمش فرودگاه و از گیت رد شد و داشت از پله ها میومد پایین.. هنوز یادمه که بای بای میکرد و خواهش میکرد بریم.. بعدش مامان رو گذاشتیم خونه راضی خانم و قرار بود ده بریم دنبالش.. منم همش تو خودم بودم و یه کشیک چهار ساعته قلب هم اونروز باید میرفتم که نرفته بودم و گیر دادم میخام برم کشیک.. آخه انقد از رفتن محمد ناراحت بودم که فقط میخاستم برم یه جا که سنگینی نگاه کسی رو نبینم.. اما چون شال داشتم و چکمه زیر زانو نمیتونستم برم بیمارستان کشیک.. با بابا رفتیم خونه عمو حمید که من از آیدا شلوار گشاد و مقنعه بگیرم.. یک ساعت کل کمد آیدا رو زیر و رو کردیم اما فقط خندیدیم! آخه هرچی میپوشیدم به تنم زار میزد... خلاصه کشیک نرفتمو بجاش یه ساعت زودتر رفتیم دنبال مامان.. مامان هم شاکی شد که چرا زود اومدیم! اما بابا کاملا درک میکرد که چقد حال من گرفتس و .... هیچ... تمام شد...

یاد فردای شب بله برونم افتادم.. ۸/۷/۸۹ بود.. پنج شنبه بود و بخش روان بودم... جدای از همه خاطراتی که یادم نمیره... مامان محمد اومد انگشتر دستم کنه یهو خندیدن و گفتن: کدوم دست باید بکنم؟

منم خندیدم! گفتم نمیدونم! مامانش از عقیله خانم پرسیدن: عقیله خانم کدوم دسته؟

اونم نمیدونست! آزاده و مامان خودمم نمیدونستن! خلاصه کردنش تو انگشت حلقه دست چپم.. البته حلقش برام بزرگ بود و در نتیجه تو انگشت وسط دستم کردنش اما بازم گشاد بود! مامان محمد متحیر مونده بودن.. گفتم: اشکال نداره.. طبیعیه.. میدم کوچیکش کنن..

آخه انگشتای من فوق باریکه..

بعدش هم موقع شام یه بشقاب کوچیک غذا برداشتم و بردم یه گوشه بخورم که عمو جواد گفت: عروس خانم برو کنار آقا داماد بشین!

تو دلم گفتم :ها؟ همین یه کارم مونده!

خودمو زدم به کری! که باز عمو تکرار کرد! از خجالت بنفش شده بودم! و داشتم یواش یواش میخوردم! که دیدم بابام اینا هم میگن پاشو برو کنار محمد! سرمو آوردم بالا و موقعیت جغرافیایی محل محمد رو ارزیابی کردم رو مبل چهار نفره نشسته بود منتهی الیه چپ و معصومه منتهی الیه راست مبل! جلوشونم یه میز.. عمود به هر دو سمت راست و چپ مبل مبلهای تک نفره بود که باباش رو چپ و مامانش رو راست نشسته بود.. یکم ارزیابی کردم که از چپ برم یا از راست! دیدم از چپ که برم ممکنه دست و پام به باباش و خودش گیر کنه! در نتیجه از راست رفتم که حداقل به مامانش گیر کنم! بعدشم چسبیده به معصومه نشستم! یادمه چند قاشق پلو با قیمه ریخته بودم.. کلی هم استرسی شدم که پیش محمد نشستم و نگاه های شرارت بار نگین و آزاده و اشکان هم روم! قیمه هم تند بود اساسی!

تو اون شرایط استرس زا این قیمه تند هم قوز بالا قوز! شدیدا دچار برگشت اسید شده بودم داشتم خودم رو به زور جمع میکردم!!! تو دلم میگفتم الانه که در همین محل که صدر مجلسه استفراغ هم بکنم تا نور علی نو بشم! خدا رو شکر که به خیر گذشت!

یادش بخیرا! صبح که از خواب پاشدم خوابالو خوابالو دستم رو کشیدم رو دراور و حلقمو پیداش کردم داشتم میبوسیدمش که مامان از اتاقش درومد و منو دید! خجالت کشیدم... حلقمو گذاشتم سر جاش و خوابیدم!

هیییییی... یادش بخیر...

دلم واسه محمد تنگ شده... هشتم ایشالا میاد.. دارم روز شماری میکنم...

+ ساعت 21:23 نويسنده رها |

از مرگ در رفته!

پنجشنبه 29 دی1390

عجب! بخدا زندگی آدم به مو که سهله به پخ بنده! ظهر ساعتای سه تصمیم گرفتم بخوابم، اس ام اس دادم به محمد و گفتم چار و نیم بیدارم کن.همینجور که چشمام داشت گرم میشد داشتم فکر میکردم که اگه دزد اومد خونه طلاهامو ،از رو میز بردارم و برم زیر تخت قایم بشم و زنگ بزنم صد و ده و بعد خوابم برد و یهو دیدم دارم میلرزم! چشامو باز نکردم! گفتم لابد ماشین سنگین داره رد میشه! بعد دیدم نه بابا! قضیه لرزش جدی تر از ماشین سنگینه! گویا یه خبریه! چشامو وا کردم به سقف نگا کردم دیدم لوستر نمی لرزه  و البته هم چنان در حال لرزه بودم! یهو یه صدای خفن غرش و یه تکون شدید داد تا جیییییغ بزنم زلزلهههههههههه! همراه من مامان از خواب پرید و بابا و هومانم که بیدار بودن داد زدن (خطاب به من و مامان) که بیاین بیرون از اتاق! زلزله است! هومان که پرید تو کوچه! من دیدم چه کاریه رفتم تو چارچوب در اتاق ،بابا رفت تو راه پله و میگفت بیاین بیرون .. تو نمونین! خلاصه آقای لرزه تموم شد و نگا به ساعت کردم دیدم ۴:۱۰ دقیقه است... یعنی اگه یکم شدیدتر بود یا عمودی بود هیچوقت محمد نمی تونست من رو بیدار کنه! البته چند دقیقه بعدش محمد زنگ زد خونه و گفت از همکاراش شنیده که مشهد زلزله شده و نگران شده.. بعدش هم اخبار اعلام کرد ۵.۵ ریشتر  و کانونش هم نیشابور بوده!

اما از شدت موجش تا ساعت ۵ و نیم خودم در جا می لرزیدم! و به این فکر میکردم که با فهمیدن زلزله ،طلاهام که سهله! اون طوطی بدبخت رو حتی از یاد بردم که نجاتش بدم! فقط به فکر جونم بودم! و عجیبه که انقد میگن حیوانات زلزله رو میفهمن و ازین حرفا طوطی ما جیکش در نیومد! حتی زلزله اومد و رفت باز این طوطی حتی یه خوبی نگفت! اونقد که همه شک کردیم که زلزله بوده، آخه نه لوستر چرخید نه شیشه لرزید! اما اگه اون لرزه پیش لرزه بوده باشه امشب خونه خرابیم اگه خود زلزله اش بیاد البته! که خدا کنه نیاد! نمیدونم این نیشابور چرا اخیرا هی بندری میزنه!

البته بگم! امتحان رانندگی رد شدم! سر پارک دوبل! چون قدم به کلاج نرسید افسر یه بالش داد که بشینم روش پام برسه! منم مجدد آینه رو تنظیم نکردم! خلاصه پارکم دم جوب شد و رد شدم!

اما امشب که از دیدن بابای آزاده برگشتیم من ماشین بابا رو از جلو پارکینگ بردم جلو تا مامان بزنه تو پارکینگ و باز دنده عقب اومدم! اما خدایی مزدا از نظر عرض و طول به چشم من دو تای پرایده! کف کرده بودم پشتش! اما کم نیاوردم و جا بجاش کردم!

ـساعت دو و ۲۴ بامداد نوشت: امشب همه یه جورایی بیدارن.. نمیدونم ... شاید میترسیم که صبح بیدار نشیم... از بعد زلزله تا ساعت ۸ شب ۴۳ تا پس لرزه ثبت شده الان هم یکی دیگه اومد ...فقط میخام بگم دلم شدیدا برای محمد تنگ شده... اما به هر حال مجبورم بخوابم چون باید از صبح درس بخونم... هرچی به در و دیوار دورم نگا میکنم میبینم که سمت چپ تخت یه پنجره بزرگه و سمت بالای تخت دیواره و سمت  پایینش لوستر! خلاصه راه در رو در اتاقه! البته اگه قبلش دیوار نیاد رو کله ام! نگید من ترسو هستما! خب دوست ندارم برم زیر آوار و له بشم! یا از گرسنگی بمیرم یا ... هرچی! اصن خفه شدم ازین همه فکر منفی! میگیرم میخابم و زلزله غلط کرده بیاد! اونم بگیره بخابه!

بدتر شد! الان زمین قاطی میکنه و اینبار دهن وا میکنه میخورتمون!

ولش کن! بخابم سنگین تره

+ ساعت 23:3 نويسنده رها |

استرس نیلوفرانه ای

سه شنبه 27 دی1390

اعتراف میکنم شب امتحان کنکور سراسری هم تقریبا همین قدر استرس داشتم که الان برای امتحان فردا دارم و برای هیچکدوم از امتحانای دوران تحصیلم چنین استرسی نداشتم! خدایا! چی میشه فردا با خبر خوب بیام؟

یه ایمیل فوق العاده واسم اومده.. بخشیش رو اینجا میذارم تا همیشه یادم بمونه.. همیشه.. شاید یه روزی همش رو گذاشتم این سخنان از افلاطونه..


شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن
چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد
و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!

وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی
وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!
وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.
انتخاب با توست ...

+ ساعت 23:39 نويسنده رها |

تمام شد...البته دوران استاژری... با تمام تلخ و شیرینی هاش.. البته آخرین امتحان بخشم ۳۰ آذر بود و با بخش زنان تموم شد بعدشم ۵ دی امتحان رانندگی دادم که مجدد رد شدم!

محمد قاطی کرده بود دیگه! میدونید خیلی خوب رانندگی کردم فقط استرسی بودمو دو بار خاموش کردم! افسره بم گفت پیاده شو بشین عقب.. منم فک کردم چون خاموش کردم رد شدم! اما تو ذهنم این سوال بود که چرا گفت بشین عقب! نشستم عقبو و افسره گفت: خووووب! دخترم.. من میخاستم قبولت کنم اما این طرز پیاده شدنت منو مجبور کرد که مردودت کنم!

منم گیجو مات گفتم: چرا؟ توضیح داد که باید دستی میکشیدمو ازین حرفا! کلا انقد استرسی بودم که وقتی افسر گفت یادم اومد چه هنری زدم!

رفتیم فرداش با محمد و هومان تهران جهت مسافرت.. بماند که صبح دیر پاشدیم.. حرکت ۶:۲۰ بود و محمد ۵:۳۰ پاشده بود و شادمان چایی دم کرده بود و صبحانه چیده بود و ۶ هومان رو هم بیدار کرد که بریم.. یهو هومان پاشد: ها؟ جی؟ جا میمونیم!

بعد بابا بیدار شد: وااااااااای! جا میمونید! چرا انقد دیر.. نمیرسید...

خلاصه زنگیدیم آژانس و رسیدیم پشت چراغ قرمز! هومان جلو بود و به یارو گفت: داداش.. چراغو رد کن..

راننده: نه داداش.. خلافه!

هومان: آقا دیرمونه.. جا میمونیم!قطار میره

راننده با خونسردی: مشکل شماست! مشکل من نیست که! میخاستی صبح زود پاشی!

واااااااااای! ساعت ۶:۰۵ دقیقه بود و ما هنوز دم خونه بودیم! دلم عین سیر و سرکه میجوشید!

هومان: داداش تو چراغو رد کن شیرنیت با من!

خلاصه یهو به قولی روح شوماخر تو یارو دمید و با ۱۲۰ تا گازید و ما سه اسکل سه دقیقه مونده به حرکت قطار رسیدیم ایستگاه و عین اسب می دویدیم و طفلی محمد چمدون گنده رو میاورد هومان کوچیکه رو منم خودمو!

تازه با اون وضع بارو بندیل باید از پله ها میرفتیم پایین.. از هولمون سکو رو نپرسیدیم.. وسط راه کوشا دوست هومان که بلیطش دست ما بود هم به ما پیوست و چهارتایی می دوییدیم! نفسم در نمیومد.. پاهام فلج شده بود در عین حال تو این فکر بودم ورزش چیز خوبیه بخصوص تو این شرایط که غافلگیر میشی و شیش صبح باید عین اسب چهارنعل بدویی! کاش از قبل تمرین داشتم الان نفر آخر نبودم و ....از پله ها رسیدم پایین دیدم عین فیلمهای وسترن یه راهرو خالی جلومه!

ااا.. پس هومان و کوشا کوشن؟ محمدم پشت سرم رسید و پرسیدم اینا کوشن؟

ثانیه ای بعد دیدم از پله های سکوی دو دارن بدو میان پایین و نعره میزنن این سکو نیست! سکوی سه باید بریم!

تو دلم چهار پنج تا لعنت به اون کسی که قطار رو گذاشته اونجا فرستادم و دویدم... آی دوییدیم! وسط پله های بالارو موندم! گفتم رقت قطار.... اما نرفت! و تونستیم سوار شیم... به محض اینکه نشستیم دو دقیقه بعد راه افتاد.. ولی خاطره ای شدها! سر صبح هیچ مسافری تو راه آهن نبود فقط ما چهارتا بودیم که می دوییدیم و مامورای راه آهن هر هر بهمون میخندیدن!

امروزم امتحان پزشکی قانونی رو دادیم و استاژری تموم شد و البته ۲-۴ هم تمرین رانندگی داشتمو فردا اگه نوبتم شه میرم امتحان بدم... خدا کنه این بار قبول شم خدایی اعصابم خورد شده... باید اینبار قبول شم....خدا جووووووووووون! خواهش! پیلیز! اینبار قبول شم! بخدا مضحکه شدم از بس رد شدم

+ ساعت 18:39 نويسنده رها |

عشق ناخوش..

شنبه 19 آذر1390

ناراحتم... خیلی دلم جوشش رو میزنه.. ظهر فهمیدم دوباره سرماخورده.ناجور با تب و لرز. هیچکس هم نیست مراقبش باشه..خیلی بد مریض میشه.. بدن درد وحشتناک و صدای گرفته و سرفه و... چی بگم؟

جز لعنت به این رشته که نمیتونم ۲۴ ساعت برم پیش عشقم تا کنارش باشمو حداقل یه لیوان آب دستش بدم... آخه تو اون خونه تک و تنها با اون حال نزارش مگه میتونه به خودش برسه؟

یا بره کشیک وایسه؟ نمیدونید چقد جوش زدم.. قرار بود از هفت عصر تا هفت صبح شیفت باشه .. از صداش میفهمیدم نمیتونه رو پاش وایسه چه برسه به کشیک... خدا خیر بده خانم دکتر رو که بجاش وایساد..

خیلی ناراحتم.. خیلی.. دلم براش تنگ شده..خیلی زیاد...بار سنگینی رو دوشم حس میکنم.. اینکه نمیتونم کنارش باشم.. اینکه مجبورم سرمو بکنم تو کتاب و اما همش محمد بیاد جلو چشمم که دور از من داره تو تب  میسوزه و نمی تونم هیچکار بکنم.. حتی با تلفن زدنم مزاحم استراحتش میشم

ای لعنت به تو مدیر گروه بخش زنان که دو روز مرخصی برای ما در نظر نگرفتی

ای هزار بار لعنت به تو و اون دکتر حفیظی مسئول استاژرهات..

متنفرم ازتون

متنفرم ازتون که تو این بخش خواهرم رفت آمریکا و نفهمیدم کی رفت.. از بس سرم شلوغ بود

متنفرم ازتون که شوهرخاله محمد فوت کرد و نذاشتید برم برای مراسم و من موندم و یه دنیا خجالت..

لعنت به همتون

لعنت به شماها که کاردکسم داره باطل میشه و نمیتونم برم امتحان بدم

هزار بار لعنت به شما که دو زار شرایط مارو در نظر نمیگیرید...

بیچاره محمدم.. باز از فردا شیفته.. خدایا تا یکشنبه ظهر که انشاا.. برسه مشهد هزار بار میمیرمو زنده میشم

انشاا.. زود تر خوب شه.. طاقت مریضیشو ندارم...

+ ساعت 1:3 نويسنده رها |

یاد خاطرات..

دوشنبه 14 آذر1390

یادش بخیر.. پارسال عاشورا تاسوعا تو بهمن ماه بود و منم بخش قلب بودم و محمد سرباز بود.. عاشورا تاسوعا میشد سه شنبه چهارشنبه و منم بنظرم دو شنبه بعدش امتحان آمار داشتم.. درسی که عمرا نفهمیدم استاده چی میگه! اصلا استعداد ریاضی و اینا ندارم.. محمدم که دید در شرف افتادنم مرخصی گرفت و اومد اینجا..این چند روز رو باهام آمار کار کرد و شد پنج شنبه عصر و دیگه مخم داغ کرده بود و با نگین و محمد ماشین برداشتیم رفتیم پارک  که بگردیم... از ماشین پیاده شدیم دیدم پرنده پر نمیزنه و همه جا بسی تاریک و سرد! کلا دو قدم راه رفتیم که موبایل نگین زنگ خورد و یکی از فامیل ها بود و گفت امشب شله دعوتین! نگینم داشت از ما نظر خواهی میکرد که بریم یا نریم که دو تا آقا و یه خانم اومدن سمتون و مردها چند قدم اون ور تر واستادن و خانم جای ما و مردها صدا زدن: استاد! بیا اینجا! یکم بهم نگاه کردیم تا ببینیم استاد کیه و فهمیدیم محمده! خلاصه یک ساعتی مهمونشون شدیم وزنگیدم به بابا و گفتن نامزدمه و رها شدیم! خانمه قبلش ازم پرسید: اومدین حرفای قبل ازدواج رو بزنید تا جواب بدید؟

گفتم نه حرفامونو که قبلا زدیم! یک ساله نامزدیم! داشتیم درس میخوندیم خسته شدیم گفتیم بیایم بیرون! تازه خواهرمم که همرامونه!

خاطره ای شدا.. بابام که معتقد بود کارشون درسته...

خلاصه بندگان خدا عذر خواهی کردن و ما رفتیم سمت تالار که شله بخوریم! عجب خاطره ای شدا! امسالم نذر داشتم دوباره بریم همون پارک اما محمد کشیکه و نمیشه بیاد.. حیف شد

تازه امتحان رانندگی هم رد شدم! اونم سر اینکه جلوی پل پارک کردم! الان دو ماه شد!هر چی خاستم برم دوباره امتحان بدم یا ورخصی نداشتم یا برف و بارون بودو امتحان کنسل شد

+ ساعت 0:48 نويسنده رها |

دلتنگی نوشت...

جمعه 1 مهر1390

شایدم اعصاب خوردی نوشت!

خیلی ناراحتتتتتتتتتتتممممممم و بیشتر ازون تحت استرس.... یه وقتایی می اومدم اینجا خودمو خالی میکردم که به برکت شوهر خواهر خارج نشینمون اینترنت بیست و چهار ساعته در اختیار آبجی مکرمه و منم پست هامو تو ذهنم مینویسم ...حالا ممکنه به ذهنتون برسه که چرا تایپ نمی کنم!!

مشکل اینه وقت ندارم!! ده روزم تعطیلی رو با محمد جون رفتیم اول تهران و بعدش با مامان و بابام رفتیم اصفهان و بعدشم داداشم اینا بهمون پیوستن و حسابی خوش گذشت جاتون خالی...

بعدش هم جواب مهمانیم اومد که فهمیدم تا آخر دوره تحصیلیم می تونم مشهد باشم.. خدا رو شکر

بعدشم این انسانهای ....... که تو اداره کل سر کار هستن سر دادن حکم مهمانی تا تونستن خودشون رو گیج کردن و از آخر نتونستن هضم کنن که نیم سال اول و دوم رو جدا نامش رو دارم و هردوش جلو روشونه و باید واسه دو نیمسال حکم بدن! سه چهار بار تو ضیح دادم تا از آخر گفتن: هااااااا!فهمیدیم! اما وقت اداری تمومه!

ولش... حوصله بسط ندارم.... اما ناراحتم.. نگرانم بهم بخش مهرماه رو ندن.. آخه شلوغه. اما حرف مفت میزنن! ماکسیمم ظرفیت بخش شونزده نفر بوده و حالا بیست و هفت نفر تو بخشن! یارو که مسئول انتخاب واحده میگه بت بخش نمیدم چون ممکنه اعتراض شه بخش شلوغه!

منم بش گفتم شما یازده نفر بیشتر از ظرفیت بخش دانشجو گرفتین قراره بخاطر من یک نفر شلوغ شه؟!!

خدایی حرفش مفت نیست؟

حالا تا ببینم خدا چی میخاد.... ناراحتم... از نظر تحصیلی واسم مشکلی پیش نمیاد اگه ندن.. اما اگه ندن حیلی ناراحت میشم...

آخه نیلو جون گناه داره....

هیچوقت به رفتن از ایران فکر نکردم...هیچوقت.. اما از دست اینا اونقدر ناراحتم که واقعا دارم به رفتن فکر میکنم....شایدم یه روز برم وسط یکی از همین اداره ها داد بزنم که دارم میرمااااااااااااااااا!! فقط بخاطر شما ها!!!!!

حیف که ادب و نزاکت در برخورد به باد فراموشی رفته! فک کردن هر چی بیشتر نعره بزنن مدیر ترن........

خدایا! کپک زدم....

تازه! وسط بخش نگرفته، یعنی همین بخش مهر که پر هست، باید دو روز هم مرخصی بگیرم واسه  کارهای گواهی نامم!! من اگه جای اون مدیر گروه بودم حتما خودمو حذف میکردم

واسم دعا کنید.... نگرانم....

 

از نظرات پر مهر همتون ممنونم.. واقعا عذر خواهم که نمیتونم بیام پیشتون... همین چند دقیقه وقت جهت تایپ پست رو هم به زحمت بدست آوردم...خب آبجی گناه داره.... چند ماهه دیگه ایشالا میره پیش آقاشون

+ ساعت 21:34 نويسنده رها |

وای که چقد سرم شلوغه اما حسابی خوبه... اما یه چیزاییش بده.. الان بخش اطفالم.. سر و کله زدن باهاشون باحاله...البته واسه من که زیاد از بچه ها خوشم نمیاد یکم سازگاری سخت بود اما به حمدالله بهتر شد... دلم واسشون میسوزه.. تا یه روپوش سفید میبینن جیغ و ویغ و گریه! حسابیم مریض داریم.. سه تا بیمارستانه و تو هر کدوم یک ماهیم... گروه ما سه نفرس.. مثلا اورژانس که بودیم روزی ۴-۵ تا مریض داشتیم... بخش خون نزدیک نفری ده تا..! اون روز رفتم سراغ تخت یکی از این بچه ها تو بخش خون تا شرح حال بگیرم! داشتم با لبخند بهش  از دور نزدیک میشدم و میگفتم: چه پسر خوبی! به به! چه شان د شیپ قشنگی داری!

مثلا داشتم مخش رو میزدم که بشه معاینش کرد  به دو قدمی تختش که رسیدم یه هو دیدم متکاشو شوت کرد سمتمو شروع کرد به نعره کشیدن که برو گمشوووووووووووووووووووو!!!!!!!!!!

بله! ما هم رفتیم سراغ تخت بغلی! البته بهش تذکر دادم که خیلی بداخلاقیا!

یه چیز بد دیگم هست.. نمیدونم تا حالا به گوشتون خورده یا نه..

رو بورد ما فراوونه.. یه فامیلی جدیده.. مثل بهار شیرخوارگاهی.. یونس شیرخوارگاهی... امیر رضا شیرخوارگاهی...

روزای اول واقعا تعجب کردم.. و بعدا از پرستار یکی ازین شیرخوارها پرسیدم که واقعا فامیلشون تا آخر عمر همینه؟

پاسخش جالب بود: گفت آره! اینا فامیل ندارن.. حتی شناسنامه ندارن..

پرسیدم خب بخان برن دانشگاه چی؟

گفت خود مرکز دانشگاه داره..

اینم عجیب بود...

یکیشون یونس بود مشکوک به سندرم ادوارد.. ۶ ماهش بود اما کلا ۳ کیلو بود...

بی خیال..... ناراحتشون میشم

بچه هایی که فقط بخاطر بی رحمی والدین، بخاطر ناهنجاری های ژنتیکی، بخاطر نامشروع بودن، فقر و شایدم به جرم دختر بودن سر راهن... چه طور دلشون میاد؟

چه طور واقعا؟

.................

حین نوشت! کلا در بعضی از روزهای زندگیم از بینی محترم میخام بوها رو دیتکت نکنه!

نمیدونم امشب این همسایه ها چه خبرشونه! از ۴ ساعت پیش که اینجا نشستم همراه با نسیم اول بوی هندوانه اومد، بعد یک ساعت بوی جیگر اومد، بعدش بوی کباب اومد!!! حالا داره بوی تخم مرغ آب پز میاد! اه اه!!! فردا همشون اسهالن! حال من که داره بهم میخوره! خودشون رو نمیدونم!

+ ساعت 20:6 نويسنده رها |

تولد

جمعه 23 اردیبهشت1390

تولد... تولد... تولدت مبارکککککککککککککک!

یا به قول کلاه قرمزی تولد دومادیه مبارک!

امروز روز تولد محمده.. البته چهار صبح به دنیا اومده و همه رو بیدار کرده! تازه امروز عصر مامانش و خواهرش دارن میان خواستگاری! البته با 26 سال تفاوت از اون تاریخ!!!!

یادش بخیر! لحظه ی تولدش رو که خودم هنوز اون دنیا بودم اما پارسال این موقع رو یادمه!! پنج شنبه بود و آخرین جلسه جراحی اعصاب! فک میکردم تا 3:30 تمومه! اما تا چهار طول کشید!!! بدو رفتم پیش نرگس و دو سوت قبل رسیدنشون من آماده شدم!!! ماجراش طولانیه! مهم اینه که الان تولد محمده و مامان دارن براش کیک توت فرنگی درست میکنن.. اما نیست که بخوره! اکشال نداره.. از همینجا باید قول بده سال دیگه تولدش رو با هم جشن بگیریم....

بیا شمع هاتو فوت کن تا صد سال زنده باشی!

ددددددسسسسسسسستتتتت! ددددددددددسسسسسسسسستتتتتتت!

حالا برعکس :)


اینم کیک خوشمزه تولد!!! محمد جونم تولد بیست و هفت سالگیت مباااااااارررررررررررکککککککککک


+ ساعت 11:43 نويسنده رها |