X
تبلیغات
ترانه ی رهایی

ترانه ی رهایی

سلام... خب امشب خدا رو شکر بهترم.. البته از نظر اعصاب و جسم داغونما! ۱۲ ساعت کشیک خفن و سنگین داشتم و از بس ایستاده بودم یا رو مریض هام خم شدم که معاینه کنم از کمر درد دارم میمیرم. اما وظیفه خودم میدونم تا حدی که

اطلاعاتم اجازه میده راجب تب خونریزی دهنده کریمه کونگو یا سی سی اچ

 اف )CCHF) بگم.. فعلا مردم اسمش رو گذاشتن تب کونگو!

این بیماری ویروسی است و از طریق گزش کنه به دام ها منتقل میشه، برای همین همه ساله در فصل بهار تا آخر تابستون که هوا گرمه کنه ها پیدا میشن و دامها رو میگزند.. بیماری توی دام علامت چندانی جز تب نداره و در موارد شدید سقط جنین میده.. راه پیشگیری از انتقال این بیماری در جامعه سمپاشی دامهاست. امسال در خراسان 75% دامها سم پاشی شدند.. بیماری از طریق دام آلودی تازه ذبح شده در صورت وجود زخمی در پوست یا مخاط ذبح کننده میتونه به اون منتقل بشه یا کنه ی آلوده مستقیم یک فرد رو بگزد...و خب اینجوری وارد جامعه میشه. البته گوشت دام تازه ذبح شده به مدت 24ساعت توی دستگاه پیش سرد کن میره و ویروس غیر فعال میشه و حتی اگه گوشت 30-45 دقیقه بپزد دیگه ویروسی در کار نیست.. پس تا اینجا اوکی؟

نتیجه یک : گوشتی که مهر دامپزشکی داره رو میشه با اطمینان خاطر خرید و خورد!البته پخته!

در مورد سایر محصولات دام مثل جگر و... زمان نگه داری تو پیش سرد کن باید دو برابر باشه.. کلا راجب این محصولات در فصل گرما مراقب باشید چون نه فریزر میرند و نه کامل و طولانی مدت پخته میشن...

در ادامه، اگر کسی دید روی پوستش کنه نشسته هرگز روی پوست لهش نکنید... اگه آلوده باشه به راحتی به شما تب کونگو میده راه صحیح اینه که روش اسپری بی حسی مثل لیدوکایین بزنید و بعد با یه پنس مثل موچین ابرو برش داشت یا به نزدیک ترین مرکز مراجعه کنید...

حالا کنه کجاست؟ تو دامداری ها تو روستا هاست نه تو شهر...

علائم بیماری شبیه یک آنفولانزاست مثل تب بالا که به دارو جواب نمیده، بدن درد، درد عضلانی، ترس از نور ، سردرد.... اما تابلویی که شک قوی به این بیماری رو میده خونریزی است.. یعنی از هرجا، مثل لثه ها، خونریزی گوارشی،خونریزی زیر پوست،از بینی،از چشم و از هر جا! مهم خونریزی است که بند نمیاد..

پس اگه کسی تب داشت و یه قطره خون از دماغش اومد تب کونگو نیست! نترسید تو رو خدا...

حالا اینها رو گفتم که به نحوه تشخیص مریض مشکوک به تب کونگو از بقیه بیمارها برسیم

که اینجوریست:

نتیجه دو:

تب+ خونریزی

یا

تب +یکی از موارد زیر:

- اقامت یا مسافرت اخیر به روستا

-تماس با دام

-تماس با فردی که تب و خونریزی داشته

-گزش کنه

پس تا حالا هم اوکی؟

حالا میریم سر اصل مطلب! چه افرادی قراره این تب کونگو رو بگیرن؟

حتما تا حالا چند گروهش رو خودتون حدس میزنید..

یک: کارکنان کشتارگاه

دو: افراد دامدار

سه: دامپزشکان

چهار: مقیم در روستا یا مسافرت کرده

پنج: پرسنل بهداشتی درمانی

شش:افراد خانواده فرد مبتلا و تمام کسانی که با وی در تماس بودند

هفت: قصاب ها (البته نه کسایی که گوشت ممهور دامپزشکی رو خورد میکنند، اونهایی که خودشون سر خود ذبح دارن)

هشت: زنان خانه دار (چون ممکنه در تماس با گوشت آلوده باشند)

باز هم تاکید میکنم، منظورم گوشت مشکوکه، یعنی گوشتی که مهر دامپزشکی نداره و توسط شخصی در خارج از محیط کشتارگاه ذبح شده، مثل گوشت نذری یا گوسفند قربونی و...اینها به تایید هیچ جا گوشتشون نمیرسه و بدون رفتن به پیش سرد کن مصرف میشن و ممکنه حین خورد کردن گوشت جراحتی با چاقو در دستشون ایجاد شه و اگه گوشت آلوده باشه مبتلا میشند

نتیجه سه: انتقال بیماری نه از راه تنفس است و نه از راه خوراکی... فقط از طریق زخم و جراحت پوست (مخاط رو شک دارم)

نتیجه چهار: راه قطعی تشخیص بیماری PCR یا همان جداسازی DNA ویروس از خون است اما چون این آزمایش وقت گیر و بسیار هزینه بر است روش خوبی جهت غربالگری بیماری نیست و از شمارش پلاکت خون میشه تا حدی تشخیص رو تقویت کرد. نرمال تعداد پلاکت خون بین صدوپنجاه هزار تا چهار صدوپنجاه هزار است که اگر تعداد پلاکت زیر صدوپنجاه هزار تا باشه خیلی به نفع این بیماری است به شرطیکه مریض علائمی که گفتم رو داشته باشه و پلاکت تکمیلش کنه...

نتیجه پنج: برای افرادیکه در تماس بودن میشه داروی پیشگیری داد تا نگیرن

نتیجه شش: فقط پنجاه درصد از کسایی که در تماس بودند علامت دار میشن. یعنی 50 درصد اصلا نمیفهمن که گرفتن!

نتیجه هفت: بیماری فقط سی درصد مرگ و میر داره.. یعنی از هر 100 نفر که بیماری رو بگیرند سی نفر میمیرند...

نتیجه هشت: درمان هم داره اما قطعی نیست...

خوب امیدوارم چیزی جا ننداخته باشم با وجودیکه خیلی خیلی خسته هستم اما سعی ام رو کردم همه اونچه که الان از این بیماری تو ذهنم هست و البته بر اساس رفرانس های علمی و معتبر هست رو براتون بگم، به هرحال بشر جایز الخطاست ممکنه جایی اش ناقص باشه... اما همین متن هم میتونه به خیلی ها کمک کنه تا حداقل از ترسشون کم بشه...

راستی تاریخچه این بیماری به زمان حکیم جرجانی(گرگانی) بر میگرده! امسال نمیدونم چرا انقد شلوغش کردن! هر سال همین اوضاعه، هر سال متاسفانه یه تعدادی میگرن و بعضا از دست میرن اما امسال رسانه ها شلوغش کردند...

خب دوستون دارم پس فردا هم امتحان دارم.. انقد خسته ام که اصن دلم نمیخاد درس بخونم اما مجبورم برم درس بخونم.. همتون رو بخدا میسپرم

و صمیمانه و از ته قلبم از تک تک شما عزیزان تشکر میکنم که تو این روزهای سخت و غمناک من رو تنها نذاشتید کلمه به کلمه کامنتهای زیباتون آرامش بخش دلم بود و در تحمل این مصیبت بسیار کمکم کردید... واقعا لطف کردید.. انشالله که همیشه شاد و خوشبخت باشید و هیچوقت غم نبینید.. باز هم سپاسگزارم از تمام شما عزیزانم..


برچسب‌ها: تب کریمه کونگو, کنه, خونریزی, کاهش پلاکت
نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 22:14 توسط رها(نیلوفر)| |

امروز فست تراک بودم بازم مثل چی... تب کونگو اومد! البته خیلی هاشون نزدیک به ۹۹٪ نداشتن! همه ترسیده بودن... اما یکیشون که رفت ایزوله همکار همون کارگر کشتارگاه و همکار همون مریض اولی بود.. میگفت میز کارش با خدا بیامرز ۵۰ سانت فاصله داشته و حالا چند روزه تب داره! ما رو میگی تیلیک تیلیک میلرزیدیم! آزمایشش منفی شد یعنی پلاکت اش خوب بود اما بازم فرستادیمش ایزوله.. یکی که روح و روان من رو شاد کرد یه مریض خاص بود.. کسی که روز خاکسپاری امیر خیلی براش دعا کردم بخاطر بزرگواری اش.. باورم نمیشد از روبرو ببینمش...

یه پسر جوون اومد تو، گفت میخام تست واسه تب کونگو بدم..

-تماس داشتین؟

-بله.. من تو غسالخونه بهشت رضا کار میکنم...

-خوب مریض اش رو داشتین؟

و جوابی که انتظار نداشتم.....

-بله.. اولیش رو غسل ندادم اما دومیش یه اینترن بود...

نمیدونید چه تکونی خوردم.. اشک تو چشمام جمع شد.. یخ زده بودم.... دوباره همه چیز زنده شد... برگشتم سر خونه اول....سعی کردم خودم رو کنترل کنم...

-دستکش و ماسک مگه نداشتین؟

-چرا.. اما همه کارهاش رو خودم کردم.. از جابجایی جسد و تابوت و....

شنیدنش برام سنگین بود.. سخت بود....

فقط تونستم قبل ریختن اشک هام چند جمله بگم که چند روزه تو دلمه....

- خدا خیرتون بده.. خیلی ثواب بردید... خدا خیرتون بده....

آزمایشش رو نوشتم و رفت.. و من موندم و یک اعصاب خورد و سر درد....

نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 22:21 توسط رها(نیلوفر)| |

هنوز نمی تونم باور کنم... گرچه قدم به قدم همراه تابوتی که دکتر امیر کیخسروی رو حمل میکرد تا آرامگاه ابدی اش رفتم... اما هنوز مثل همه منتظرم تا یک بار دیگه امیر رو توی اورژانس با روی خندان همیشگی اش ببینم...رفتن امیر به اون آسونی و سرعت همه ی جامعه پزشکی شهر مشهد رو در حزن و اندوه فرو برد.. روز شنبه ۲۳ اردیبهشت نود و یک جمعیت کثیری شامل تمام اینترن ها و استاژرهای دانشگاه و بعضی از رزیدنت ها و اساتید اومده بودن.. متن ها وشعر هایی که در رفتن امیر خوندن و بیش از هزار مداحی اشک ما ها رو ریخت...اول از همه برادرش از حضور با شکوه ما تشکر کرد و گفت: اینجور که به من گفتند گویا اون مریض ایست تنفسی میکنه و امیر برای باز کردن راه تنفس اش انگشتش رو وارد دهن اون مریض میکنه و زبون مریض رو میکشه جلو... و اینجوری آلوده شد... در حالی که بغض گلوش رو گرفته بود ادامه داد: خدا شاهده من خیلی بی چشم داشت به مردم کمک کردم، پدرم هم همین طور. اما خدا جواب دعاهای ما رو نداد... امیدوارم روزی حکمت بردن امیر بر ما معلوم شه..

هی.... همش صحنه های شنبه جلو چشممه.. تشیع و شیون ها..ناباوری اینکه اون تابوت داره جسد امیر رو میبره...

امیر هفته پیش، همین موقع ها هنوز زنده بود... هنوز کنار ما بود... نمیدونم چی تو ذهنش میگذشت؟ از بچه ها شنیده بودم خیلی ناراحت بوده.. باورش نمیشده پلاکت اش داره می افته و از همه میپرسیده پلاکت اش چنده؟ و بچه ها به دروغ بهش میگفتن هفتاد هزاره و امیر با این وجود گریه میکرده و نمیخاسته بمیره.. در حالی که پلاکت واقعی اش هفت هزار شده بود...

کاش میشد فیلم زندگی رو به عقب برگردوند، کاش میشد دوباره برگشت عقب.. به همون کشتارگاه که دست اون کارگر توش برید... همون کارگری که اول یک پرستار رو کشت بعد امیر رو و حالا سه نفر دیگه هم دارن بخاطر اون مریض با مرگ دست و پنجه نرم میکنن...

اگه دست اون کارگر نمی برید هیچوقت امیر نمی مرد..

اگه اون کارگر قبل رسیدن به مرکز ما میمرد ، هیچوقت نه پرستار و امیر میمردن و نه این سه تای دیگه تو این وضع می بودن...

اگه یه اینترن دیگه که دست کش داشت مسئول اون مریض میشد هیچوقت امیر و هیچ اینترن دیگری نمی مرد....

اگه امیر اون روز دستکش داشت، بازهم نمی مرد...

اگه امیر فاوویسم نداشت بازهم زنده میموند...

اگه امیر اون روز بالا سر اون مریض نبود باز هم نمی مرد...

خدایا... اون مریض که داشت میمرد.. چرا امیر این کار رو کرد تا نجاتش بده؟ شاید اگه من و صد تا دیگم جای اون بودیم تو اون لحظه احساسی عمل میکردیم و حالا اینجا نبودیم که جیگرمون آتیش بگیره که چرا و چرا و چرا امیر اینجوری شد؟ چرا انقد زود رفت؟

چرا سر یه اشتباه رفت؟ همه جای رشته ما فریاد از این می زنن که اول ایمنی خودتون بعد مریض....

دلم از این میسوزه که خود امیر هم نمیخاست ازین دنیا بره...همه ما دست به دعا بودیم... همه ی ما تو تمام لحظاتی که با مرگ میجنگید تو دلمون اشک ریختیم و از خدا خواستیم نگهش داره اما اراده خدا یه چیز دیگه بود...

امیر رفت اما قهرمانانه.. عین یک اسطوره... کسی که با رفتنش شهر رو به ماتم فرو برد...کسی که از روزی که رفت روزنامه خراسان هر روز یک صفحه رو در رابطه با اون و بیماری کریمه کونگو مینویسه...

کسی که نصف بیشتر صفحه تسلیت و حتی ستون حرف مردم را مال خودش کرد... مردم شهر خواستار لقب شهید براش هستن . روزی هم که تو حیاط بیمارستان براش مراسم گرفتیم دکتر فرهودی مقام اش رو برابر با شهدا و کارش رو در حد کار شهید حسین فهمیده می دانست..

امیر رفت.. برای تشیع پیکرش هزار نفر و شایدم بیشتر اومده بودن... اونقد که تمام مردم توی حرم متحیر این جمعیت بودن.. موقعی که کنار آرامگاه ابدیش تابوت رو روی زمین گذاشتن زن و مرد شیون میزدن و اون رو صدا میکردن.. باورم نمیشد قراره همکلاسی و همکارم رو بذارن تو اون خاک سیاه و سرد... چه رویای شیرینی برای مادرش بود اگه امیر همون جا بلند میشد و میگفت من زنده ام..من نمردم...

کسایی که مسئول خاکسپاری بودن با تشر گفتن: ساکت! ساکت! بذارین تفهمیش رو بخونیم...

و یک نفر با لحنی خشن و کلماتی عربی سعی داشت چیزهایی رو به امیر تفهیم کنه و بلند بلند میگفت: افهم! افهم!

تن من عین بید میلرزید... درک اون صحنه ها برام سخت بود... تا حالا تشیع جنازه نرفته بودم... وقتی داشتن توی قبر میذاشتن اش تمام آدمها دوباره شیون و ضجه میزدن... مردهای بزرگ نعره میزدن و گریه میکردن... یکی داد میزد: رضا لعنتی داد بزن.. داد بزن... بریز بیرون.. امیر داره میره.....

هنوز تمام اون شیون ها تو گوشمه.. هنوز چهره دکتر ناد. جلو چشممه که چه جور شونه هاش می لرزید و گریه میکرد.. کسی که پزشک درمان امیر و استاد ماست...

امیر چرا رفتی؟

امیر پارسال این موقع هیچ فکر میکردی....

بیش از پیش و به طرز وحشتناکی دارم مرگ رو لمس میکنم.... از وقتی امیر رفته حالا دیگه نمی تونم از آینده با اطمینان حرف بزنم.. همیشه فک میکردم خب ما جوونیم! مسلمه که ۶۰ -۷۰ سال عمر میکنیم! برا چی بگم اگه عمری بود هستم... اما حالا میفهمم چرا حضرت محمد با اون همه بزرگی اش میگفتند: من که پیامبر خدا هستم نمیدانم این قدم را که برداشتم میتونم قدم بعدی را به زمین بگذارم ؟

امیری که من هفته پیش باهاش کشیک بودم هیچ فکرش رو میکردیم این هفته رخت سیاهش رو بپوشیم؟

امیر خیلی ناگهانی رفت... همه ی ما در حیرت موندیم.. هنوز باورمون نمیشه.. هر کس به نحوی خودش رو در رفتن اون مقصر میدونه.. حتی یکی مثل من...

کاش این قصه تلخ فقط یک قصه بود.. کاش همین الان چراغهای سینما روشن شه و بگن همش فیلم بود.... باور کردن اینکه ما داریم با مرگ زندگی میکنیم وحشتناکه، اینکه هر لحظه ممکنه اراده کنه و جون یکی از عزیزانمون رو بگیره... اینکه بهو ساحل آروم زندگیت طوفان وحشتناکی به خودش میبینه که تا مدتها آثار مخربش رو نمیتونی پاک کنی.. رفتن امیر یکی از این طوفان هاست... کسی که میشناختمش، کسی که خیلی مهربون بود،رفت...

صحنه ها و شیون ها، اشکهای بی پایانی که بعد رفتنش ریخته شد... روح من رو داغون کرده... کافیه یک نفر اسم تب کریمه کونگو بیاره تا لازم شه یکی بزنم دم دهنش تا بفهمه اون مرضی که فک میکنه عین آنفولانزا پخشه تو هوا ، اسمش کریمه کونگو نیست!

دیشب از ۱۴۰ مریضی که دیدیم شاید ۹۰ تاش از ترس کریمه کونگو اومده بودن! تا ببینن دارن یا نه و همشون اسم دکتر کیخسروی رو می آوردن!... دلم میخاست خفشون کنم....

اگه امیر ایست قلبی نمیکرد.... اگه امیر خونریزی داخلی نمیکرد... اگه معجزه رخ میداد... امیر میموند...

رفتن ناباورانه دکتر امیر کیخسروی رو به همه تسلیت میگم......

امشب اومدم تا فقط بخش کوچکی از بار غمی رو که میکشیم تخلیه کنم.... غمی که تو چهره تک تک پزشکها دارم میبینم... هزاران افسوس از رفتن این سرمایه علمی کشور...و هزاران افسوس از اینکه علممون اونقد پیشرفت نکرده بود تا بتونیم زنده نگهش داریم.....

هزار افسوس .....

ایشون برادر مرحوم دکتر کیخسروی هستند که شباهت عجیبی به خودشون (البته دور از جونشون) دارند...

این عکس یک پنجم جمعیت هم نیست!این ماشین که تو عکسه آمبولانسی بود که میخاست پیکر امیر رو از پزشکی قانونی تحویل بگیره که دقیقا وسط سخنرانی ریاست دانشکده اومد اینجا پارک کرد و صدای شیون و گریه همه و حتی ریاست دانشکده رو بلند کرد

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 0:15 توسط رها(نیلوفر)| |

از کجا بگم..

از کجای این رشته لعنتی که آب و رنگش بقیه رو کشته و سختی و مشقتش ماها رو..

از اینجا میگم... تب خونریزی دهنده کریمه کونگو... منتقل از راه خون و فرآورده دامی آلوده...

از این جا میگم که چند تا مریض مشکوکش رو داشتیم... یکیش مریض دکتر کیخسروی بود.

اینترن عفونی.. هم ورودی من و خیلی های دیگه... منم چند تا بخش باهاش بودم

پسر خوب و آقا و مهربون.. درس خون و وظیفه شناس.... کسی که همه به خوبی می شناسیمش...

کسی که همین چند شب پیش باهم کشیک بودیمو کلی بهمون لطف کرد....

کم کم  میگم...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 0:22 توسط رها(نیلوفر)| |

دیشب کشیک خلوتی داشتیم من و پریسا و دکتر ملامیر بودیم... آدم سن و سال داریه اما با حاله! به قول دکتر سرشار که به من میگفت: تو جای بچه من و نوه دکتر ملامیر هستی!

البته بسی اغراق کردا!

از وضعیت تجسم فضایی اورژانس حاد یک بگم که یکم دستتون بیاد چه جوریه، از در که وارد بشید سمت راست کنار در یه دستشویی است جهت شستن دست، روبروی در اتاق میز ما پزشک هاست ، سمت چپ اتاق ما ، یه اتاقه که ازین درهای چشم دار داره و اتاقه احیاست.سمت راست اتاق ما اولین اتاق مال پرستارهاست که دو تا تخت بیمار داره و پشت این اتاق که میشه اتاق سوم یه اتاق دیگه هست با چهار تا تخت برای مریض ها ...روتین اینجوره که مریض رو اول ما ویزیت میکنیم و در صورت نیاز به بستری در اورژانس میره توی اتاقهای سمت چپ ...دیشب حدودهای ۴ صبح یه دختر آسمی رو بستری کردیم تو آخرین اتاق،نزدیکهای پنج دکتر ملامیر بهم گفت برم چکش کنم ببینم اگه حالش خوبه ترخیص اش کنیم بره،رفتم بالاسرش دیدم اشباع اکسیژنش ۸۲ درصده! به دکتر اطلاع دادم و گفت دستگاه رو بزنم به یه انگشت دیگش شاید خوب شد.. رفتم تو آخرین  اتاق اورژانس و داشتم پالس رو به اون دست مریض میزدم و دقت کنید که چقدر با در ورودی فاصله  داشتم که یهو یه صدا اومد:

ه ه ه ه و و و و ق ق ق....

من

مجدد صدا اومد اونم به چه بلندیییییییی! یعنی گوش من تو اون اتاق داشت کر میشد! چه برسه به اتاق اولی ها!

ه ه ه ع ع ع ع ع و و و و و وق ق ق ق ق ق! ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هههه....ع ع ع ع ع عع عوووووق!!!!!!

اینبار مریض ها شیش متر از جاشون بلند شدن و همه، هم رو نگا میکردن که این چه صداییه پنج صبح!

دوباره: ه ه ه ه ه ه ه ه و و وو  وق ق قق ق ق ق ق ! ع ع ع ع ووووق قق ق قق ! اااااخ! توووففف!

منم مضطرب و نگران تو دلم گفتم چرا صدای استفراغ مریض نزدیک نمیشه؟یعنی فک میکردم داره میاد سمت اورژانس و بالا میاره! به خودم میگفتم با این استفراغ هایی که این داره الان مقعدش کنده میشه و با بقیه رودش از دهنش میاد بیرون!

به مادر مریض آسمی همچنان که موزیک پس زمینه عووققق و ههووووقققق نواخته میشد ،گفتم : من باید برم. ه ه ه و و وقق! مریض بدحال اومده گویا! ع و عوققق! شما چشمتون به مونیتور باشه!

اخخخخ تووووف! اگه اومد زیر ۹۰... عععوووقققق! بهم بگید...ه ه ه ه ه و و وققققق!

خودمو رسوندم اتاق اول که دکتر سرشار و ملامیر بودن و در نهایت تعجب دیدم  مریضه سرش رو کرده تو دستشویی جلوی میز ما داره مبگه ...هوووووقققق! ههههوژژژژژژ مواد غذایی میریخت تو جایی که ما دست میشوریم!

با چه صدای بلندی! که هر چی توصیف کنم کمه!!! صدای من به گوش دکتر که در فاصله ۵۰ سانتی من بود به زور میرسید....

من در حال نعره: آقای دکتر...

عععععووووقققق! اوووههووق!

پالس رو .. عععووووقققق!

دکتر هم من رو نگاه میکرد که دارم سعی میکنم بهش گزارش وضعیت بدم! و قرمز شده بود!! دکتر سرشار هم همین طور....

سعی کردم با جدیت ادامه بدم:

پالس رو زدم به اون انگشتش و....

ااااااوووو عووووو   ققققققققق... هووووووژژژژژ ....تلپ! تپ!(صدای افتادن محتویات معده!)

سچوریشن مریض......

عععوووووقققققق! ااااخخخ توووفففففف!

دیگه نای فریاد زدن نداشتم آخه از شدت بلندی استفراغ اون مرده صدامو دکتر به زور میشنید! و منم هی کات میکردم که شاید عوق زدن های این بابا تموم شه و بتونم بگم مریض آسمی رو میشه ترخیص کرد!

 تا اومدم دوباره حرفم رو از سر بگیرم .. صدای وحشتناک بلنده اووووق و ههووووققق و تلپ تولوپ بلند شد .... که یهو دکتر دستش رو به نشونه وا ویلا به چپ و راست تکون داد و زد زیر خنده (البته بدون صدا که طرف نفهمه) بعدشم دکتر سرشار و بعدش منم دستامو گذاشتم رو صورتم که نفهمن دارم میخندم ولی نتونستم و قا قاه قاه شروع کردم به خندیدن و واسه اینکه مریض نفهمه خودم رو انداختم تو اتاق پرستارها و دلم رو گرفتم حالا نخند کی بخند! اشکم سرازیر شده بود و همچنان موزیک عععوققق نواخته میشد!

پرستارها هم مرده بودن از خنده!

بعدش صدا قطع شد!

در نهایت ناباوری دیدم مریض استفراغ هاش رو کرد و از در اورژانس ما رفت بیرون!

طرف اومده بود اینجا بالا بیاره فقط! از دکتر پرسیدم مریض ما نبود؟

راستی دکتر داوودی هم بود! اون دیشب فست تراک کشیک بود، مهسا ناهیدی رو گذاشته بود اونجا و اومده بود پیش ما حاد یک! نگو این بابا با استفراغ هاش رفته فست ترک، مهسا هم مونده مریض رو چیکار کنه و چی براش بنویسه ورش داشته آورده تو حاد یک تا هم مریض استفراغ هاش رو بکنه هم از دکتر داوودی دستور دارویی بگیره براش نسخه کنه!

بعدشم خودش رفته بود فست ترک ، مریض مونده بود اینجا تا بالا بیاره و بعد بره فست ترک!

بعد که مریض رفت تمام سینک پر از محتویات بود و شیر آب رو هم شل بسته بود و شرشر آب صدای گوش نوازی ایجاد کرده بود که ما با هر بار نگاه به سینک دستشویی می ترکیدیم از خنده!

پریسا که از ساعت ۳ آف شده بود و خواب بود،یهو همون موقع ها از در اومد تو که وضو بگیره و رفت سمت سینک قبل اینکه ما عکس العمل نشون بدیم خودش شیش متر پرید عقب....

ااااه ه ه  ه! اینا چین؟!!!

ما ترکیدیم از خنده!

......

بعدشم که پریسا کشیک رو از من گرفت که برم بخوابم از ۵:۳۰ تا ۵:۴۵ داشتم رو تخت هر هر میخندیدم....

خدایی صحنه ای بود دیدنی و شنیدنی...

خوب دوستهای گل و خوبم من برم که از هشت کشیکم و دیر برسم پوستم کندس...

دوستون دارم تا فردا با بای.....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 18:59 توسط رها(نیلوفر)| |

امروز حاد دو کشیک بودم و دو روزه میگم ایول حاد دو که کار نداره! پا رو پا می اندازم و شب میام خونه که البته دقیقا برعکس شد! ۱۹ تا تخت کامل پر شد به اضافه ۶ تخت اکسترا! و دو تا تخت هم تو راه رو بیمارستان! و تا ساعت ۵:۳۰ عصر که ۱۲ تا از بیماران از اورژانس منتقل بخش شدن دو باره ۱۲ تا مریض جدید اومد و پدر و جد پدرمون در اومد! مخصوصا من که کلی امروز کار کردم... حالا بماند..

ظهر رزیدنت رفت نماز و ناهار  و من موندم و هوای مریض ها ... یه مریض از اکسترا رفت رو تخت ۱۳، یه دختر جوون، خیلی جوون، حسابی پوست و چشمهاش زرد بود.. تو دلم میگفتم شاید نارسایی کبدی داره.. اما چرا؟لرز شدید داشت  اونقد که تختش تکون میخورد.. پرونده اش رو خوندم.. خانم زهره ۲۶ ساله آدنوکارسینوم معده با متاستاز گسترده.... خیلی ناراحت شدم، سرطان معده اونم تو این سن کم؟! رفتم بالای سرش خیلی می لرزید.. شوهرش هم بود یه آقایی که ریش و عقیق داشت... می شست روی تخت همسرش و سرش رو میذاشت رو پهلوی زنش و نازش رو میکشید.. نگاهاش عاشقونه بود.. خیلی زیاد... زنش از درد عین مار به خودش میپیچید میلرزید و حتی نا نداشت حرف بزنه، پوست چسبیده به استخوان بود... زرده زرد بود...شوهرش بهم گفت: خانم دکتر پتو نیست؟

گفتم میگن پتو تموم شده، اشاره کردم به تخت ده، یه پسری اونجا خوابیده بود که پسر یک جراح بود و خودش هم دانشجوی سالهای اول پزشکی که اخیرا دیابت گرفته بود،پتوش رو یه گوشه جمع کرده بود، با لرزه اون زن منم میلرزیدم، به شوهرش گفتم برو پتوی اون تخت ده رو بگیر گویا لازم نداره، زن تو واجب تره...

زنش نفس های آخر رو میکشید... مخصوصا وقتی محبت شوهرش رو بهش میدیم بیشتر دلم میسوخت و اینکه چقدر عشق واقعی فرای ظاهر یک آدمیزاده... یه آدم لاغره پوست به استخوان چسبیده با رنگ چشم و پوست زرد رنگ، دندانهایی خراب که از بس از دهان نفس کشیده بود همشون قهوه ای بود، لب های خشک و ترک خورده و همسری که عاشقانه داشت این آدم رو با این ظاهر آغوش میکشید و پرستاریش رو میکرد... به خودم میگفتم چند تا مرد میشه پیدا کرد که تو این شرایط کنار همسرشون بمونن؟ کم نیستن مردهایی که تا زنشون یه بیماری میگیره هرچند ساده میزنن تو سر زنشون که آی تو عیب داری، دیگه به درد نمیخوری میرم زن میگیرم و...

انگار زن براشون مثل یه اسباب خونس که همیشه باید آراسته و مرتب و سرحال باشه!

از تخت سیزده دور شدم، ترجیح میدادم تنها باشن و از تو ایستگاه پرستاری مونیتور قلبش رو چک کنم، خیلی بدحال بود، بعید میدونستم زنده بمونه، وظیفم میدونستم که دور و بر تختش باشم که اگه ایست قلبی کرد ، سریع برسم واسه احیا اما از طرفی گفتم یکم دورتر باشم تا حداقل این چندساعت آخر رو از شوهرش نگیرم... تو این فکر ها بودم که یهو دیدم مونیتورش داره ایست قلبی رو نشون میده... رنگم پرید عین جت پریدم بالای کله اش، پشتش بود... نبض کاروتیدش رو گرفتم و دیدم داره میزنه... اوکی... فعلا اوکی....

دوباره ریتم قلبیش برگشت... خوب! یه نفس راحت و دوباره رسم خط صاف!!! و من که موندم چیکار کنم با مریضی که چشمهاش بازه و نفس میکشه و این مونیتور هی خط صاف میکشه و من رو سکته میده!

با خودم گفتم نکنه داره ایست میکنه و این اولاشه! پریدم حاد یک پیش دکتر برومند ...

من: خانم دکتر این مریض هی مونیتورش ایست قلبی نشون میده ولی نبض داره! چیکار کنم؟

گفت احتمالا مونیتور ایراد داره وصلش کن به الکتروشوک...

رفتم وصلوندمش به مونیتور دستگاه شوک و واستادم بالا سرش... اونقد که دیگه مطمئن شدم فعلا قرار نیست ایست کنه.. گرچه هربار که تعداد ضربان قلبش به ۱۸۰ میرسید و بوق دستگاه درمیومد منم حالم بد میشد... یه جورایی نمیخاستم بمیره ....گرچه حال و روزش نشون میداد که دیگه داره میره...

اما حداقل تو اورژانس ما نرفت... منتقلش کردیم بخش داخلی... معلوم نیست الان کجاست.. اینور دنیا یا اونور آسمونها اما مطمئنم هنوز شوهرش عاشقشه و خیلی هم ناراحتشه...

و اینکه مهم نیست چقدر عمر کنیم مهم اینه دوستمون داشته باشن مهم اینه یه رد پایی از خودمون بذاریم که ارزش زیستنمون رو نشون بده....

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 22:41 توسط رها(نیلوفر)| |

یک جایی هست به اسم فست ترک یا به فارسی بخش سرپایی! یعنی یه رزیدنت

بدبخت اورژانس میشینه اون تو به اضافه یه اینترن بدبخت تر که امروز اسمش نیلوفر

بود و همه جور مریضی از تمارض گرفته تا آپاندیسیت و سقط جنین رو میبینه و اگه

تونست درمان میکنه مشکل طرف حاد بود ارجاع میده!

 

بسی خسته هستم دو تا از مریض هامون که جالب بودن رو میگم، اولیش سر صبح

اومده بود و واسه خودش رو یه صندلی نشسته بود. دکتر داشت یه مریض دیگه رو

میدید و منم هنوز خوابالو بودم البته بخاطر سرماخوردگیم، قیافه دختره جلب توجه

میکرد! صرف نظر ار موهای بیرون و مانتوی تنگ و کوتاش ، به آرایش چشمش زل زده

بودم! اینکه این آدمی زاد از ساعت چند صبح از خواب پاشده که این خط چشم سیاه

رو به قطر نیم سانت بالای چشم و نیم سانت پایین چشم واسه خودش با این تقارن

و صاف و صوفی کشیده! یه چند تا پلک که زد دیدم کلی سایه هم پشت چشمش

مالیده!!! عجب!

تو دلم میگفتم ملت چه دل شاد هستن! یکم دیگه دقت کردم دیدم دو متر مژه داره!

دیگه شاخ درآوردم! گفتم یعنی انقد بیکاره که هر روز مژه مصنوعی میچسبونه میاد

بیرون؟

 

بعد تو دلم گفتم: دختر چه ساده ای! لابد رفته مژه کاشته!

 

سبزه تند بود و لاک سفید هم زده بود!

خلاصه از زل زدن به این جونور سر صبحی دست کشیده و رفتم سراغش ببینم دردش چیه؟

گفت: ازمایشهام تو آزمایشگاه گم شده اومدم آقای دکتر واسم دوباره بنویسه!

از تو شرح حالش یه نکته مثبت درومد که الان یادم نیست! به نظرم سرماخوردگی بود..

دکتر هم بسیار آدم با تجربه ای هستن، برا دختره دارو و نوشت و دختره گفت: آقای دکتر من مریضم واسم آزمایش بدین!

دکتر گفت: دختر جان وضعت که خوبه،  آزمایش چی؟

خلاصه دختره کلی اصرار به آزمایش چک آپ داشت و دکتر میگفت: چی رو برات چک کنم آخه؟

قند؟ اوره؟ مغز؟ چی؟

آدم شوخ طبعی هم هست! میگفت ازون آزمایش ها که مادر بزرگت هم میده؟

هی دختره میگفت آزمایشه....

هی دکتر سعی میکرد نظر دختره رو از آزمایش های بیخود برگردونه که یهو دختره گفت:

آقای دکتر! شما که نمیدونید! آخه من فکر میکنم.... اچ آی وی دارم!

ما رو میگی هنگ کردیم!

یعنی یخ کردیم!

دکتر هنگ کرد! بقیه مریض ها هم همین طور!

دکتر سرنسخه رو برداشت و غیر از اچ آی وی سایر امراض منتقله از راه جنس.ی و تزریق رو نوشت داد دستش!

رفت... و من موندم تو کف که خدا رو شکر موقع معاینش دستکش دستم بود و این سر و وضع الکی نبود!

راستی مژه هاش هم به زور یه کیلو ریمل اونقد شده بود!!!

ندید بدید نیستما! اما خدایی آرایشش خفن بود! بیشتر واسه مجالس عروسی مناسب بود تا مطب!

سوژه دومم یه پیرمرد بود که لنگون با دو تا همراهی اومد ولو شد رو صندلی! کجکی نشسته بود و نا نداشت! همراهیش میگفت: از صبح نصف بدنش فلج شده و زور نداره!

ما هم معاینه کردیم! یه آبسلانگ برداشتم و گفتم بابا جان چشمات رو ببند، چند تا با نوک تیزش زدم رو ساقش و گفت درد نداره! البته دیدم زیر چشمی داره نگا میکنه ها! گفتم پیرمرد ۸۰ ساله رو چه به این کارها و تمارض؟

رفتم سراغ دستش.. گفتم بابا جان انگشتای من رو تو دستت فشار بده

دیدم به سختی میتونه دستش رو جمع کنه ، چه برسه به فشار دادن

خووووب! بابا پات رو بیار بالا...

میگفت نمیتونم...فلجه!

نتیجتا با دکتر به تشخیص سکته مغزی رسیدیم بخصوص که پرفشاری خون رو هم ذکر میکرد و نامه دادیم بهش که بره حاد یک تا سی تی اسکن کنه..

همراهیش اومد که پدربزرگش رو پیاده ببره حاد یک، دلم سوخت و بهش گفتم: برو از دم در ویلچر بگیر...

دیدم باباجان خودش بلند شد شق و رق واستاد و رفت با پای خودش سمت حاد یک!!!!

همراهیش یه نگا به من کرد من یه نگا به دکتر و جلو خندمون رو گرفتیم اما همراهیش در حالی که سر تکون میداد و میخندید رفت!!!

بعدش هم ما زدیم زیر خنده!

عجب!این بابا که فلج بود؟ راه نمیتونست بره! میگفت حس نداره! زور نداره! یهو راه افتاد!!!

از جمله سوژه های دیگمون یه پسر ۱۶ -۱۷ ساله بود که از افتخاراتش این بود که

تزریقیه و تو کیسه اش زده و یه پای چرکی و عفونی آورده بود برای ما قد کله باباش!!

یه افتخاری هم میکرد که حد نداشت!

خیلی خوشحال بود ازین بابت! جدی میگم.... حس مرد بودن رو داشت!

در مورد توضیح کیسه بگم که یه اصطلاحه بین معتادین تزریقی، اینا تو ورید ران تزریق

میکنن بعد مدتی یه کیست اطراف این ورید بخاطر تزریق های مکرر ایجاد میشه که

بهش میگن کیسه!

خووووب! و اینکه کشیک امروز جدل بین حمله بیماران آپاندیسیت و درد پهلو  بود که

برخلاف کشیک قبلی به نفع درد پهلو که همون سنگ کلیه هست به اتمام رسید!....

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 23:55 توسط رها(نیلوفر)| |

سلام به همه ی دوستای عزیزی که با کامنت هاشون تنهام نذاشتم و توضیح اینکه دو شب هست که کشیکم و الان بعد جبران کسری خواب رسیدم خدمتتون که تعریف کنم ..

شب اول حاد دو بودم اونجا تا صبح بیکار دور هم نشستیم و حرف زدیم! البته یه مریض بدحال با آمبولانس بردم بخش قلب که دم بخش محمد اسلامی و زنش مریم رو دیدم! اینا از رفقای پسر دایی همسر هستن و یه وقتایی میشینیم دور هم مافیا بازی میکنیم.. منم انقد هیجان زده شدم که آشنا دیدم حد نداشت! ازش پرسیدم اینجا چه میکنید؟ گفت مادر بزرگم سکته کرده! منم خندان گفتم چه جالب!!!

بعد اونم خندید و گفت: خانم دکتر واقعا روحیتون بالاست که تو این شرایط سخت کار میکنید!

منم گفتم: آره دیگه! میبینید که دارم میخندم!

روش نشد بگه مادر بزرگ من داره میمیره! تو میگی چه جالب!

بعدشم ساعت سه بچه های حاد یک گفتن یه مریض با خونریزی فعال دارن میخاد بره سی تی اسکن، گفتم من همراش میرم! مریض مسمومیت با وارفارین بود و خون از همه جاش میزد بیرون! این یکی رو پیاده با برانکارد بردیم و از بس سرد بود سرما خوردم و حالم بده.. بعدشم همراهیاش رفتن اتاق سی تی کنار مادرشون، منم واسه اینکه اشعه نخورم بیرون موندم و گوشم به دستگاه مونیتور قلب بود که اگه ایست کرد بپرم تو و احیاش کنم! بماند که وقتی کارشون تموم شد و رفتم بالای سر مریض، پسرش که بویی از رشته پزشکی برده بود (احتمالا کمک بهیار بوده!) با طعنه بهم گفت خانم دکتر شما دیگه زحمت نمیکشیدید بیاین! ما خودمون می آوردیمش!

منم فک کردم منظورش اینه چرا واسه جابجا کردن مادرش به روی تخت کمک نکردم و گفتم: چطور؟

گفت: هیچی

گفتم وظیفه من جابجا کردن مریض نیست من اینجام که احیا کنم!

اینم جای تشکرشونه که ساعت سه صبح زیر بارون من رو کشوندن اون سر بیمارستان و سرما هم خوردم!

وقتی برگشتیم بخش جلوی رزیدنت گفت: خانم دکتر جسارت شد ها، اما من منظورم این بود که موقع جابجا کردن مادرم روی تخت ریتمش بهم ریخت و شما نبودید!

گفتم: من نمیتونم بیام کنار دستگاه سی تی واستم چون کلی اشعه داره..

واقعا هم همینه ، اگه قرار باشه به ازای هر مریض بریم اون تو که سر سال از سرطان میمیریم! بعدشم اتاق کنترل شیشه داره و مریض دیده میشه و اگه اتفاقی بیافته سریع میریم کمک..

خلاصه که یارو عذر خواست و رفت...

دیشب شب خفنی بود، حاد یک بودم با سهیلا، شانس ما رزیدنت ها تقسیم بندی کرده بودن که هر دو ساعت یکی هر سه بخش رو ویزیت تو حاد یک ویزیت کنه! یعنی مریضهای اورژانس مسمومین و سرپایی و حاد یک همه رو ما دیدیم!

یه اعتقادی ما پزشکها داریم که اگر یک مریض با فلان بیماری اومد باید منتظر بقیه بیماران مشابه باشیم!

روز اول یه دنیا سرطان ریه داشتیم، پریشب حمله قلبی! دیشب ۱۲-۱۶ تا آپاندیسیت! یعنی اونقدر مریض اومد که حالمون بهم خوردم! به اضافه یه مشت مریض خارجی! اولیش افغانی بود که مترجمش یه بچه ۸ساله بود! از رو مدارک فهمیدیم اینم آپاندیسیته! و بستری شد... یه چند تا مریض سر صبح هم داشتیم که مثلا چهار روزه درد دارن یا از ظهر خون استفراغ میکرده و تصمیم گرفته بودن ۴ و ۵ صبح بیان!

از همه بدتر این بود که تواورژانس تنها بودم و ساعت ۳:۳۰ صبح بود دکتر تفکری یه مریض خانم عرب رو آورد و گفت این بنده خدا فقط انگلیسی بلده و من فهمیدم درد قلبی داره بی زحمت کارهاش رو بکن بره بخش قلب، گفتم چشم.. ناخود آگاه بر خلاف روال عادی مریض رو بردم تو اتاق احیا و به دستگاه مونیتور وصلش کردم و رفتم اورژانس حاد دو و دکتر برومند رو صدا زدم و گفتن: یه مریض قلبی داریم.. دکتر هم با یه رزیدنت دیگه اومد بالا سر مریض... دستگاه پالس اکسی متر رو که مال تعیین غلظت اکسیژن خون هست رو زدم به انگشتش.. خانمه دو تا همراهی عرب خانم هم داشت که اونام تو اتاق بودن، مریض لب های کبود و ناخن کبود داشت، و به حال نبود، دیدم مونیتور غظت اکسیژن رو ۸۲ نشون میده، نرمالش بالای ۹۰ است و این نشون میداد مریض تنفس خوبی نداره، داشتم ماسک رو باز میکردم که بزنم به دستگاه اکسیژن و شانس منم شلنگش گره خورد و داشتم گره رو باز میکردم و یهو دیدم غلظت اکسیژن خونش داره به سرعت میاد پایین... یعنی به صدم ثانیه غلظت شد ۳۰٪ و ماسک رو گذاشتیم جواب نداد و پرستار احیا رو صدا زدیم و سریع دستکش پوشیدم که اگه ایست قلبی هم کرد ماساژ بدم و رزیدنتها وسایل اینتوبه رو آوردن و منم رفتم دکتر دوستخواه رو صدا زدم که بیاد برای احیا.. مریض واقعا چهره وحشتناکی پیدا کرد و زباون بیرون و صورت آبی رنگ.. دستهام میلرزید تپش قلب داشتم اولین بار بود یکی جلوی چشمام اینجوری داشت میمرد، همراهیش هم جیغ و شیون میزد و ازش خواستیم از اتاق بره بیرون و جیغهاش دلم رو میلرزوند، شروع کردیم با ماسک و آمبو بگ بهش اکسیژن پرفشار دادن و بالای سرش بودم و مونیتور میکردمش، قلبش ۱۱۰ تا میزد و کم کم غلظت اکسیژن خونش رفت بالا و هوشیار شد و ازون دنیا برگشت...

خیلی خوشحال شدم، مریض رو با سهیلا اعزام کردیم بخش قلب و البته الان خبر ندارم چطوره

اما مریض کلا بیماری قلبی پیشرفته داشت که باعث نارسایی ریویش هم شده بود ولی خب! برگشت...

یه زنیکه مست و عرق خور رو هم ۵:۳۰ صبح آوردن! انقدر دری بری میگفت که حد نداشت! روسری هم سرش نبود! دو تا خانم قرطی و یه پسر قرطی هم همراهش بودن!

رزیدنت دیشب که دکتر برومنده باردار بود و ازم خواست برم مسمومین از زنک شرح حال بگیرم  تا دکتر دستورات داروییش رو بذاره! زنه که همش چرت میگفت و عق میزد همراهیاشم یکی گریه میکرد یکی هم در جواب سوالای من میگفت: نمیدونم چی خورده!

از آخر عصبانی شدم! رو باد هوا که نمیشه دارو داد؟ خب قرص اکس خورده مشروب خورده یا چه کوفته دیگه ای؟!

از همراهیش پرسیدم: خب ایشون این وقت صبح کجا بودن که اینجوری شدن!/؟

که طرف چپ چپ نگاه کرد!

ما هم گفتیم گور بابات! معلومه پارتی بودین! با این ریخت و قیافتون!

نتیجتا چون هیچ شرح حالی ندادن ما هم براش دو میلی خواب آور گذاشتیم تا خفه شه و حداقل چرت نگه و بقیه مریض ها رو زا براه کنه!

دیشب کلا شب شلوغی بود، یعنی ساعت ۷ شب خونه شام خوردم و رفتم کشیک، اما نه فرصت کردم ساعت یازده برم شام نه صبحونه! فقط یه چایی ساعت ۷:۳۰ صبح خوردم! یعنی بیش از ۱۲ ساعت گرسنه و تشنه بودم!

معمولا رسمه که شب رو نصفش رو یکی بخوابه و اون یکی کشیک بده و برعکس اما من و سهیلا تا ۴ مریض داشتیم و یکم که خلوت شد سهیلا گفت بیا نصف کنیم و نفری دو ساعت بخوابیم، گفتم ارزش نداره تو برو کل چهارساعت رو بخواب من میمونم!

و عجب غلطی هم کردم! انقدر مریض بد حال آوردن که حد نداشت! یارو آسمی بود سیگار کشیده بود با خفگی اومده بود! یکی زخم معده داشت با درد خفن که به مسکن جواب نمیداد و گفتیم حتما معده اش رو پاره کرده! یه مشکوک به آپاندیسیت داشتیم! یه آنوریسم یا فتق آئورت شکمی داشتیم که با درد شدید اومده بود و بخاطر گرفتگی تمام عروق قلب نمیشد عملش کرد حتی!خلاصه کلی مریضی عجیب غریب اومد! یکی اسپاسم پیشرونده عضلات داشت!دکتر گفت برم ازحاد ۲ یه اینترن اورژانس بیارم و رفتم معصومه رو آوردم اونم دو تا مریض دید و جیم زد! من موندم و کلی مریض! دیگه ساعت های ۶:۳۰ ایستاده داشت خوابم میبرد و حسابی عصبی و بداخلاق بودم! کاش رفته بودم سهیلا رو بیدار کنم!

ثمین هم دیشب جراحی کشیک بود، صبح بهم گفت: نیلو داری با خودت چیکار میکنی؟ نه شام نه صبحونه نه خواب؟ نمی کشی اینجوری...

گفتم: باشه..

راست میگفت! بیش از حد دارم مایه میذارم، چرا باید جور بقیه رو بکشم؟ میتونستم دیشب چهارساعت بخوابم و سهیلا مریض ببینه و بعد اون بخوابه و من ببینم...

حالا که

گذشت اما دیگه ازین غلط ها نمیکنم! صبح که رسیدم خونه خوابیدم تا ۱:۳۰! ناهار خوردمو خوابیدم تا ۷! از بس خسته بودم... 

......................................

دیروز سالگرد ازدواجمون بود و پارسال تو یه همچین ساعتی همه تو باغ مشغول بزن و برقص بودیم... بهترین نامزدی رو بابام برام گرفت که هنوز فامیل ازش تعریف میکنن که چقدر بهشون خوش گذشته...

و اینکه چقدر من این موقع خسته بودم... دوست دارم یه روزی بیام و ماجرای اشناییم با محمد و ازدواجمون رو بنویسم... امشب من خونه بودم  و محمدم زود از درمانگاه اومد و مامان و بابا برامون یه جشن کوچیک با کیک و پیتزا گرفتن، منم واسه محمد کادو یه پرینسلی گرفتم اونم واسه من یه دوربین عکاسی خیلی حرفه ای...ساعت پ.ن:۲۳:۳۰

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 21:10 توسط رها(نیلوفر)| |

امشب اولین شبی که میرم کشیک و اولین شبی میشه که محمد مشهده و من پیشش نیستم... نازی.. گوگولیم امشب تنهاست.. سرما خورده بدجور از عصری که از خواب پا شده مثه بچه ها بهم میگه: من امشب بیام از تو اورژانس بدزدمت؟ بجات آریتا رو میذارم تا انقدر حرف بزنه که همه سردرد بشن و نفهمن تو نیستی

گوگولیه دیگه! چیکار میشه کرد.. اما غصه دارم که مجبورم تنهاش بذارم... مطمئنم حسابی امشب غصه میخوره

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 18:57 توسط رها(نیلوفر)| |

دیروز اولین روز بود و من و پریسا افتادیم حاد یک! البته داوطلبانه رفتم که شلوغ تر باشه کار دستم بیاد... خلاصه که تو ۱۲ ساعت کشیک فقط یک ربع اونم وقت ناهار نشستم و تمام مدت مریض اومد و همش ایستاده بودم، از بس خم شدم و شرح حال گرفتم و فشارخون و قند خون و ... از گردن درد و کمر درد و خستگی عین جنازه رسیدم خونه و ده شب خوابم برد! امروز افتادیم فست تراک ! دو تایی رفتیم اونجا و دکتر گفت نه! یکیتون بره حاد دو ،از دوتای حاد دو یکی بره حاد یک ،یکی اینجا باشه،چون یه اینترن بسه! گفتیمخدا شانس بده! دیروز ما دوتایی چرخوندیم حالا از امروز شد سه تا! پریسا گفت بی خیال شو و برو تو اتاق استراحت کن.گفتم میترسم بفهمن گیر بدن..رفتم هرچی با حاد دو ها سر و کله زدم که یکی بره اونور من اینجا باشم تو کتشون نرفت! منم گفتم درک! میرم میخوابم! تا ده تو اتاق بودمو بعد رفتم حاد یک، معصومه و ثمانه اونجا بودن که بسی خوش کشیکن! یه مریض هم نداشتن! دیروز ما دو تا نزدیک ۶۰-۷۰ تا دیدیم..منم پامو انداختم رو پام و نشستم و تا ظهر چهار پنج تا مریض بیشتر ندیدم.اونم لطف کردم بهشون، وگرنه میتونستم بخابم.. اما بگم از شانس کچل!

یه پیرزن لاغر و تو جا افتاده رو آوردن و پرستار میخواست سوند ادراری بذاره، گفتم اجازه بدید من بذارم تا اشکالام رو شما بگیرید.. برام ست استریل باز کردن و دستکش استریل پوشیدن و ناحیه رو بتادین زدم و داشتم خفه میشدم! گرچه ماسک داشتم، اما پیرزن بدبخت خفن کثیف بود، بخاطر زایمانهای طبیعی زیادی هم که داشته بود کل آناتومی محل ریخته بود بهم! یعنی مجرا ادراری بی مجرا! در نگاه اول فهمیدم پرولابس یا افتادگی مجرا ادرار داره اما گفتم تلاشم میکنم شاید سونداژ شد!من که هر چی زور زدم نشد! پرستاره دید پرولابس  داره خندید و گفت: عجب شانسی داری خانم دکتر!! خندم گرفته بود! بعد پرستار دستکش استریل پوشید و اومد امتحان کرد و نتونست! بعد رزیدنت رو آوردیم اونم چند تا گرا داد که نشد از آخر خودش دستکش پوشید و اومد و هر چی زور زد نشد! از آخر گفتیم سوند نلاتون میذاریم که اونم نرفت تو!

خب این که  از این! از ساعت یک باید میرفتم اورژانس اورتوپدی، یه بخیه بازو بود و گفتم من میزنم، آخرین بخیه ای که زدم حدودا ۳ سال پیش بود، البته چند وقت پیش ماهی شکم پر درست میکردم جهت دوختن شکمش محمد کمکم کرد و سوچور زدن رو به یادم آورد! بخدا اگه اون ماهی رو نپخته بودم امروز واسه بخیه به مشکل میخوردم!

خلاصه با اعتماد به نفس دستکش استریل پوشیدم و پرستار ست باز کرد و رفت  کنار! منم هاج  و واج! تو دلم میگفتم کاش کنارم وای میستاد! ست رو نگاه کردم فقط یه سوزن گیر داشت! نه پنس داشت نه شان! به پرستاره گفتم خانم هنرمند چرا پنس و شان نداره! گفت همشون همینجوره!!! گفتم من بدون پنس  و شان چطور بزنم؟! گفت: آقای رحیمی (او یکی پرستار) همینجوری میزنه، یه گاز استریل بذار زیر دستت و بزن! منم با انگشت و هزار تا سختی واسه مرده بخیه زدم! از آخرم دهن زخمش باز موند، البته خونریزی نداشت اما بخیه اش شل شد! عذاب وجدان داشتم، آخه وسایلش ناقص بود! تازه دستکش سایز من نداشتن با یه دستکش گشاد بخیه زدم! به هنرمند گفتم: این جوش میخوره؟ گفت آره نگران نباش..

رحیمی وارد تر از هنرمنده ، بنظرم هنرمند جدید اومده بود، یه بخیه صورت آوردن که پیشونی و ابرو رو شکافته بود، گفتم میزنمش و رفتم از اتاق گوش و حلق دستکش سایز دستم آوردم و ست رو رحیمی باز کرده بود و من دیدم اااا! هم شان داره هم پنس! گفتم ااا! این داره اون یکی نداشت

رحیمی گفت: خب خانم دکتر یه ست دیگه باز میکردید... گفتم خانم هنرمند گفت همش همین جوره!

واسه بخیه بعدی هم میخاستم برم دستکش بیارم که هنرمند گفت دستکش هفت پیدا کرده..

بهش نمیخورد آدم بدی باشه... حتما اتفاقی اینجوری شده شایدم میخاس مهارت من رو بسنجه!

مخصوصا سر بخیه سوم که بودم رحیمی اومد گفت خانم دکتر حرفه ایه... اما یکم کند کار میکنه...

راست میگه! من یکم کند کار میکن چون دوست دارم بخیه رو با دقت بزنم تا زخمش قشنگ جوش بخوره و زشت نشه...

چند بارم رفتم اتاق گچ گیری که آتل گچی بگیرم اما قسمت نشد...

این یارو گچیه دوبار اومد پیش استاد گفت: خانم دکتر چرا نیومدین گچ گیری؟

گفتم: خب داشتم بخیه میزدم! نفر اول دو تا سیمپل خورد! بعدی که صورتش بود ده یا ۱۱ تا خورد! بعدی پیرمرد بود و تقریبا دو سوم انگشتش با چاقو قصابی بریده شده بود که اونم هفت خورد با چه دردسری! یه دور بغل  انگشتش رو دو تا زدم نخ کم آوردم رحیمی واسم نخ آورد و همراهاش ریختن تو اتاق که بابا بابا!! یکیشون که خواهر پیرمرده بود اومد با دستش شان رو کشید کنار! من و رحیمی باهم فریاد زدیم:  دست نزن استریله! بعدشم بیرونشون کرد!

هی کله میکردن تو: حاجی چطوری؟ کار حاجی تموم شد!؟

منم اعصابم خورد شده بود و اون دو تا بخیه بغل رو نا مرتب زدم! دلم نیومد دوباره باز کردم و زدم البته دو تا دیگم بغلش خورد، بعد روی انگشتش یه بخیه اش شل شده بود، اونم باز کردم دوباره زدم! باز دیدم خوب نشد باز کردم دوباره زدم! موقع پانسمانشم تنها بودم و همون خانمی که شان رو کشیده بود کنار اومد کمک و کف دست داداشش رو که پر خون بود با دستش شست! آخه من دستکش استریل دستم بود و نرمال سالین دادم دستش که بشوره! بعد واسه بریدن گاز هم دست تنها بریدم و یه باند شل هم دور دستش پیچیدم!اما خدایی بخیه اش تمیز درومد...

استاد هم از کارم خوشش اومد و نیم ساعت زودتر آفم کرد! اما گفتم میمونم چون هشت میان دنبالم.. الان هم که اینجام و دارم بیهوش میشم... اما کار امروز یک هزارم دیروز نیست...

بگم که حاد دو جای بدیه.. همه بد حالن، امروز یه رزیدنت ازون ور اومده بود و میگفت: مریضم کلیه اش از کار افتاده بود رفتم دستشویی بخش اومد بیرون مرد! این دومین مریضه که بعدتوالت میاد میمیره! باید قانون بذاریم توالت نرن...بش گفتم:عزراییل اونجا کمین کرده!

گفت اره بنظرم! یه مدت عزراییل دور و بر تخت های ۱۰ ۱۱ ۱۲ بود! مریض خوشحال رو میفرستادیم رو اون تخت ها یهو میدیم بدحال میشد! اینتوبه میشد، نموتوراکس میکرد و میمرد!

بنظذم عزراییل فهمیده جاش لو رفته، الان تو توالت های بیمارستان کمین کرده!

در کناره: یه بابایی پسر عقب موندش رو آورده بود پسره تمام مدت معاینه گریه میکرد و ناله میکرد، یه رزیدنت از حاد دو اومد اینجا و دید پسره الکی داره گریه میکنه! پرسید چرا پسرت گریه میکنه؟

باباهه قاطی فریاد های پسرش گفت این عقب موندس، معاینه رو دوست نداره..

دکتر واژه عقب مونده رو نشنید، و دوباره پرسید: خب الان درد یا ناراحتی داره که نمیذاره معاینش کنه؟

باباهه قاط زد و گفت: عیب من و شما اینه که ما عقل داریم این بچه نداره! حالا نمیدونم شما دکتری یا چکاره ای اما این بچه صد در صد عقب مونده ذهنیه!

واقعا که صبر ما دکترها تقریبا قد ایوبه! از صبح تا شب برخورد های توهین آمیز بعضی از مردم رو تحمل میکنیم و اما باز هم بهشون خدمت میکنیم.. حرف هایی میشنویم و توهین هایی میکنن که اگه برن سر چهارراه این حرف رو به یکی دیگه بزنن چاقو چاقوشون مینکه.. اما به هرحال شخصیت یه دکتر فرای این حرف هاست... زیر سیبیلی رد میکنیم...

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 22:5 توسط رها(نیلوفر)| |